شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و نهم :
سهیل بی آن که بلانسبت محل سگ به ابهتِ نداشته ی من بگذارد، از داخل داشبورد یک لچکِ شطرنجی در آورد و همینطور با آن لبخند خاطرجمع که آدامس میجوید دور صورتم بست. لبه ی آن را تا روی دماغم بالا کشید و گفت: ببین عزیزم، من امشب خیلی لازمت دارم. پس دختر خوبی باش خب؟
ـ سهیل من نمیام. باور کن نمیام. اصلاً زنگ میزنم پلیس. سهیل! سهیل؟
تق! در ماشین بسته شد. کمربند را باز کردم و فحشگویان دنب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهار
0اوه اوه هفت خبیث اومد😶😶😶
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
حالا دست و جیغ و هوراااا
۳ ماه پیشبهار
0واقعا خیلی هیجان داره ها😂 وقتی اومد که سهیل هست... به نظرم اتاق فرار با سهیل خیلییییییی خفن پیش میره... دارم میمیرم از کنجکاوی🤣
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقا🤣😎
۳ ماه پیشفریده
1کنجکاوم بدونم هفت خبیث چیکار می کنه؟.... مخصوصا که سهیل تو باقلیا نیست خخخخخخ
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
کارای بد بد میکنه
۳ ماه پیشAnna
1یاخدا هفت خبیث چی میگه این وسط استرس گرفتم
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
مدیرت اتاق های فرار موکونه😎🤣
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0یا علی حالا از دست صاحب خونه فرار کنن یا هفت خبیث عوضی😐